سه ، دو ، یک
سوت داور
بازی شروع شد
دویدم ، دست و پا زدم ، غرق شدم
دل شکستم ، عاشق شدم
بی رحم شدم ، مهربان شدم
بچه بودم ، بزرگ شدم ، پیر شدم
سوت داور ...
بازی تمام شد
زندگی را باختم

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت .مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.
در بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ ، خیانت ، جاه طلبی و ... . هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد .
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند ، بعضی پاره ای از روحشان را و بعضی ایمانشان یا اگر داشتند آزادگیشان را می دادند .
و من دیدم که شیطان می خندید . |